Feeds:
نوشته
دیدگاه

ادامه تحصیل به دلایل گوناگون فرهنگی و اقتصادی و عدم وجود شرایط کاریابی مناسب در ایران گزینه اکثریت جوانان ایرانی است. در عین حال دانشجویانی که در سالهای آخر تحصیل دانشگاهی خود قرار می گیرند نیم نگاهی نیز به ادامه تحصیل در خارج از کشور دارند. مدارکی که دانشگاههای خارجی از شما می خواهند تا به پذیرش شما رسیدگی کنند عبارت است از نمره زبان در یک آزمون معتبر بین المللی از جمله تافل یا آیلتس، خلاصه سوابق تحصیلی و تجربه های پژوهشی، توصیه نامه از اساتید مربوطه و …. اما مساله مهم آن است که دانشجوی سال آخر که به فکر ادامه تحصیل در کشور خارجی افتاده است باید همزمان به تقویت زبان خود بپردازد، فعالیتهای علمی خود را افزایش دهد، نمرات خوب بگیرد و تازه با تمام این موارد نمره دروس پیشین را نمی تواند اصلاح کند و ….

بنابراین، در صورت انکه اطلاعات کافی وجود داشته باشد، و در شخص انگیزه ای برای ادامه تحصیل، بهترین زمان برای شروع همان سالهای آخر دبیرستان و سالهای اول دانشگاه است:

به کلاس زبان بروید: شک نکنید، اگر تنها یک کار را می توانید انجام بدهید به کلاس زبان بروید. هیچ چیز، حتا رشته تحصیلی اتان!! به اندازه یادگیری زبان انگلیسی اهمیت ندارد. با یاد گرفتن انگلیسی جهانی شوید!

مراقب نمرات خود باشید: مهمترین مدرکی که یک دانشگاه خارجی از شما می خواهد ریز نمرات دوره کارشناسی شماست. مانند جان عزیزتان تک تک نمره هایتان را قدر بدارید و برای همه آنها درس بخوانید.

خلاصه سوابق پژوهشی: برای خود سابقه درست کنید. به محض ورود به دانشگاه، با یک استاد شروع کنید. اصلا مهم نیست چه کاری بکنید. با قرار گرفتن در مسیر یک پروژه علمی و تحقیقاتی تجربی یا تئوری به طور خود کار خیلی چیزها فرا خواهید گرفت.

نکته آخر آنکه، زبانهای برنامه نویسی در تمام رشتها به خصوص فنی و علوم پایه، هر روز ارزشمندتر و کاراتر می شوند. آشنایی شما با یک زبان برنامه نویسی بسیار به سود شما خواهد بود.

دانشگاه کردستان

دانشگاهها در ایران از مشکلات فراوانی رنج می برند با این وجود برای من که هم دانشگاه تهران و هم دانشگاه کردستان را تجربه کرده ام، جنس مشکلات دانشگاه تهران با مشکلات دانشگاه کردستان اندکی متفاوت بود. به نظر می رسید به دلیل پیشینه و اعتبار دانشگاه تهران، مفهوم و کارکرد دانشگاه برای کارمندان آنجا تا حد زیادی جا افتاده بود اما گمان می کنم  دانشگاه کردستان به دلیل تازه تاسیس بودنش راه طولانی در پیش داشته باشد. تحولات اولیه در دانشگاه کردستان تازه آغاز شده بود و حقیقتا مکانی نوپا می نمود که هر چیزی در آن می توانست تازگی داشته باشد. همین مسائل باعث می شد که دانشجویان با مشکلات فراوانی روبرو باشند.

سنندج رو دوست داشتم و با رفیق دیرینه ام وریا، در یکی از آپارتمانهای ادب زندگی می کردیم. دانشگاه هم با این وجود برای من محیط دل چسپی بود. چون دوره تحصیلات تکمیلی تازه در دانشگاه کردستان شروع شده بود، همین چند دانشجوی کارشناسی ارشد هم برای خودمون برو و بیایی داشتیم. با این وجود این مشکلات من رو هم زیاد می آزرد. برای همین خیلی وقتها تو تفکراتم و بعد از اتمام تحصیلاتم خودم رو می دیدم که بعد از سالها کار به ریاست دانشگاه کردستان رسیده بودم. در افکارم، کیفیت غذای دانشگاه رو ارتقا می دادم، دست دزدها رو کوتاه می کردم، سرویس اسفناک دانشجویان خوابگاهها رو بهتر می کردم، روزنامه دانشگاه رو انتشار می دادم، سخنرانی های ماهانه برای هر دانشکده ترتیب می دادم که هر ماه هر دانشکده بتونه از  دانشگاههای دیگه افرادی رو برای سخنرانی دعوت کنه. وضعیت نمره و کلاس درس رو نظام مند می کردم که استاد درس نتونه خودش رو با خدا اشتباه بگیره. به تحقیقات بها می دادم و تا حد توان از محققان دانشگاه حمایت می کردم. به طور مرتب با اساتید دیدار می کردم تا از نیازهاشون بهتر خبر دار بشم و  برای اولین بار در دانشگاههای ایران با مشارکت مردمان نیکوکار بورسهای تحصیلی رو راه اندازی می کردم. هر کدام از موارد بیان شده در جاهای دیگه با موفقیت آزمایش شده اند و من نیاز به پشتکار فراوان خودم و حمایت اطرافیانم داشتم و …

هفته گذشته دکتر ثبوتی بنیانگذار مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان، موفق ترین مرکز تحقیقاتی کشور پس از بیست سال کار مداوم و به حکم یک ورق کاغذ، جای خود را به یکی از اساتید ناشناخته دانشگاه ارومیه داد. با این تفاصیل آیا حتا در رویا هم جایی برای خدمت باقی می ماند؟! توضیح اضافه ای لازم نیست…

ئاروین

تقریبا باور کردنش برام دشوار بود که ئاروین که چند سال پس از فارغ التحصیل شدن من در دپارتمان فیزیک دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شده بود، بتونه چنین عملکرد فوق العاده ای از خودش بجای بگذاره! ئاروین، متولد سنندج، که در یکی دو ماه آینده از دانشگاه تهران فارغ التحصیل خواهد شد، بدون شک اگر بهترین نه، که یکی از بهترین دانشجویان فیزیکی است که این دانشگاه به خودش دیده. معدل نزدیک به 19 آروین در مقطع لیسانس فیزیک (چیزی نزدیک به معجزه!) و عملکرد فوق العاده اش از مهمترین ملاکهایی بودن که وقتی با من تماش گرفت، باعث شدند که از همان روز اول سعی کنم هر چقدر می تونم اطلاعاتم رو در اختیارش قرار بدم. آروین در دستاوردی دیگر، جدای از تمام کارهای درخشانی که در مقطع لیسانس انجام داده است، توانست در امتحان جی. آر. ای، که امتحانی بین المللی برای تعیین سطح دانشجویان و مورد قبول تمام دانشگاههای دنیا است، صد در صد نمره رو کسب کنه.

حدود چند ماه پیش، ئاروین با همان لهجه سنندجی توی ایمیلهاش، به من خبر داد که موفق شده از تعدادی از سرشناس ترین دانشگاههای دنیا از جمله جان هاپکینز، مک گیل، بریتیش کلمبیا و ییل برای دوره دکترا پذیرش بگیره که بالاخره از میان اونها ییل رو انتخاب کرد و  به زودی در گرایش فیزیک انرژی های بالا مشغول به تحصیل در یکی از پرآوازه ترین دانشگاههای جهان خواهد شد.

تا زمان شناختن آروین، حقیقتا برام دشوار بود که معنای اینکه کسی مایه افتخار باشد چیست. از زمانی که او رو شناختم، به خود می بالم که در میان هم زبانان من چنین کسی با چنین آینده درخشانی وجود دارد. کسی که پشتکارش در تحصیل می تونه سرمشقی برای همه ما باشه.

تا قبل از اینکه ئاروین فرسخها از ما دور بشه، سعی کنیم از تجربه هاش بیشتر یاد بگیریم.

جوان همزبان ما، راهی دشوار اما  درخشان در پیش روی دارد…

متن زیر به انگلیسی است چون فرصتی برای ترجمه نیافتم. با این وجود چندان مفید و کارامد است که نتوانستم از قرار دادن آن در این وبلاگ خودداری کنم. متن آن نیز ساده و روان است و با همان مقداری که از زبان انگلیسی می دانیم قابل فهم می شود. امیدوارم لذت ببرید:


Albert Einstein has long been considereda genius by the masses. He was a theoretical physicist, philosopher, author, and is perhaps the most influential scientists to ever live.

Einstein has made great contributions to the scientific world, including the theory of relativity, the founding of relativistic cosmology, the prediction of the deflection of light by gravity, the quantum theory of atomic motion in solids, the zero-point energy concept, and the quantum theory of a monatomic gas which predicted Bose–Einstein condensation, to name a few of his scientific contributions.

Einstein received the 1921 Nobel Prize inPhysics “for his services to TheoreticalPhysics, and especially for his discovery of the law of the photoelectric effect.”

He’s published more than 300 scientific works and over 150 non-scientific works. Einstein is considered the father of modern physics and is probably the most successful scientist there ever was.

10Amazing Lessons from Albert Einstein

  1. Follow Your Curiosity

    “I have no special talent. I am only passionately curious.”

    What piques your curiosity? I am curious as to what causes one person to succeed while another person fails; this is why I’ve spent years studying success. What are you most curious about? The pursuit of your curiosity is the secret to your success.

  2. Perseverance is Priceless

    “It’s not that I’m so smart; it’s just that I stay with problems longer.”

    Through perseverance the turtle reached the ark. Are you willing to persevere until you get to your intended destination? They say the entire value of the postage stamp consist in its ability to stick to something until it gets there. Be like the postage stamp; finish the race that you’ve started!

  3. Focus on the Present

    “Any man who can drive safely while kissing a pretty girl is simply not giving the kiss the attention it deserves.”

    My father always says you cannot ride two horses at the same time. I like to say, you can do anything, but not everything. Learn to be present where you are; give your all to whatever you’re currently doing.

    Focused energy is power, and it’s the difference between success and failure.

  4. The Imagination is Powerful

    “Imagination is everything. It is the preview of life’s coming attractions. Imagination is more important than knowledge.”

    Are you using your imagination daily? Einstein said the imagination is more important than knowledge! Your imagination pre-plays your future. Einstein went on to say, “The true sign of intelligence is not knowledge, but imagination.” Are you exercising your “imagination muscles” daily, don’t let something as powerful as your imagination lie dormant.

  5. Make Mistakes

    “A person who never made a mistake never tried anything new.”

    Never be afraid of making a mistake. A mistake is not a failure. Mistakes can make you better, smarter and faster, if you utilize them properly. Discover the power of making mistakes. I’ve said this before, and I’ll say it again, if you want to succeed, triple the amount of mistakes that you make.

  6. Live in the Moment

    “I never think of the future – it comes soon enough.”

    The only way to properly address your future is to be as present as possible “in the present.”

    You cannot “presently” change yesterday or tomorrow, so it’s of supreme importance that you dedicate all of your efforts to “right now.” It’s the only time that matters, it’s the only time there is.

  7. Create Value

    “Strive not to be a success, but rather to be of value.»

    Don’t waste your time trying to be successful, spend your time creating value. If you’re valuable, then you will attract success.

    Discover the talents and gifts that you possess, learn how to offer those talents and gifts in a way that most benefits others.

    Labor to be valuable and success will chase you down.

  8. Don’t Expect Different Results

    “Insanity: doing the same thing over and over again and expecting different results.”

    You can’t keep doing the same thing everyday and expect different results. In other words, you can’t keep doing the same workout routine and expect to look differently. In order for your life to change, you must change, to the degree that you change your actions and your thinking is to the degree that your life will change.

  9. Knowledge Comes From Experience

    “Information is not knowledge. The only source of knowledge is experience.”

    Knowledge comes from experience. You can discuss a task, but discussion will only give you a philosophical understanding of it; you must experience the task first hand to “know it.” What’s the lesson? Get experience! Don’t spend your time hiding behind speculative information, go out there and do it, and you will have gained priceless knowledge.

  10. Learn the Rules and Then Play Better

    “You have to learn the rules of the game. And then you have to play better than anyone else.”

    To put it all in simple terms, there are two things that you must do. The first thing you must do is to learn the rules of the game that you’re playing. It doesn’t sound exciting, but it’s vital. Secondly, you must commit to play the game better than anyone else. If you can do these two things, success will be yours!

Thank you for reading and be sure to pass this article along!

در همین همسایگی

جوانکی کرد، همزبان ما، در آستانه موفقیتی عظیم قرار گرفته است. معمولا رسم بر آن است که از کسانی چون او آنگاه که در دسترس نیستند می نویسیم. من خرق عادت کرده و در اینجا به او اشاره می کنم و بعدها که تصمیم نهایی اش را گرفت بیشتر به معرفی او خواهم پرداخت.

بدانید که پسر سخت کوش داستان ما، سالهاست که با ما می زید، صحبت می کند، می خندد و می خنداند و. فقط شاید آنگاه که عده ای از ما به وقت گذرانی مشغول بودیم او مشغول تمام کردن تابلوی زیبایی از رویاهای فردایش بود … امید که تلاش فوق العاده او و سختی هایی که کشیده است سرمشق همه هم سن و سالانش در هر رشته و هر حرفه ای باشد.

شرح موفقیت او همه را به وجد خواهد آورد…. منتظر بمانید!

لینک زیر شما را به وبسایتی می برد که در آن مسئولان بخش علمی کانال NBC به همراه بنیاد ملی علوم امریکا اقدام به تهیه ویدیوهایی در مورد علوم پنهان در پس حرکات ورزشی در بازیهای المپیک زمستانی کرده اند. امیدوارم لینک فیلتر نباشد و با سرعت پایین اینترنت نیز برای علاقمندان مفید واقع شود.

http://www.nsf.gov/news/special_reports/olympics/

نمک گندیده!

فارغ از تلخیها، به نظر می رسد دوره ای که در آن به سر می بریم دوره تاریخ سازی برای بشری است. جدا از اتفاقات ایران که شگفتی جهانیان را از فعالیتهای اعتراضی مردم ایران برانگیخته است، اتفاقی که در طی چند روز گذشته تقریبا فعالین سیاسی امریکا را در شوک فرو برده است تصمیم جدید دادگاه عالی (US Supreme Court) امریکاست.

بنابر تصمیم جدید این دادگاه که اعضای آن از نه نفر زن و مرد تشکیل شده است، مقدار پول و سرمایه ای که «کورپوریشن ها» می توانند در تبلیغ برای یک کاندیدا یا یک جریان هزینه کنند هیچ محدودیت و مرزی نخواهد داشت.

آشنایی اندکی با روند انتخابات و فعالیتهای سیاسی در امریکا اهمیت این تصمیم بسیار بحث برانگیز را به روشنی نشان خواهد داد. با تصویب این قانون، در حقیقت «کورپوریشن ها» این توانایی را می یابند که برای رسیدن به مقاصد خود از کسی حمایت کنند و وی را به مقام برسانند، چند صدایی را با صرف مبالغ عظیم خفه کنند، با فرستادن نمایندگان خود به دولت قوانین مورد نیاز خود را به تصویب برسانند و ….

تصمیم دادگاه عالی امریکا از دید حزب جمهوری خواه که معمولا وابسته به منابع مالی تامین شده از طرف کمپانی های بزرگند مثبت و در راستای آزادی بیان ارزیابی شده است در حالیکه نگرانی دموکراتها و از جمله ریییس جمهور امریکا را به شدت برانگیخته است.

نکته جالب توجه ان است که از نه نفر اعضای دادگاه عالی پنج نفر جمهوری خواه به این قانون رای مثبت و چهار نفر دیگر که دموکراتند بدان رای منفی داده اند. در همین راستاست که رسانه ها این تصمیم را کاملا سیاسی می خوانند. تصمیم مهمی که از دیدگاه بسیاری «Game Changer» خوانده شده است و می تواند تا حد زیادی روند حاکم بر امریکا را تغییر داده و قدرت بیشتری را در اختیار «کورپوریشن ها» قرار دهد.

به هر حال به نظر می رسد دادگاه عالی امریکا به جای بی طرف بودن در داوری و اتخاذ بهترین تصمیم به حال مردم امریکا، خود دچار سیاست زدگی شده است. این وضعیت یاداور مثل معروف «هر چه بگندد نمکش می زنند….» است.

پانوشت: این مطلب تخصصی نیست و تنها بر پایه اطلاعات شخصی من است.

وداع با یک دوست!

دکتر وحید کریمی پور از اولین نسل دانش آموخته های ایران است که به قول خودش ماندن در ایران و درس خواندن زیر نور چراغ قوه را به رفتن از ایران ترجیح داد. تاریخ بر ما آشکار می کند که همت او و عده ای از همنسلان او بود که باعث شد دوره ی دکترای فیزیک برای اولین بار در دانشگاه شریف راه اندازی شود که همانا اولین فارغ اتحصیل آن «»شهید دکتر مسعود علیمحمدی» بود.

دکتر کریمی پور در مطلبی که در وبلاگ دکتر شیرزاد گزارده است به یاداوری آن دوران می پردازد. مطالعه متنی که می آید نه تنها از دید من خداحافظی دکتر کریمی پور با دوستش به حساب می آید، بلکه گذاری است کوتاه بر آنچه بر عده ای از نخبگان ایرانی رفته است.

***

من مسعود علي محمدي و اميرآقا محمدي را دورادور در شيراز ديده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی  بودند و خاطره من از آن دو فقط اين بود که امير روي ترک موتور مسعود سوار مي شد و مسعود عينک دودي سياهي با قاب کامل مثل عينک جوشکاري به چشمانش مي زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدي و امير با آن ظاهر خنده رو در سطح خيابانهاي شيراز از يک جاي دانشگاه به جاي ديگر مي رفتند . بعدها به همين دليل يکي از القابي که در دانشگاه شريف به اين دو داده بوديم اين بود: هاج ، زنبور عسل.

بعد ها وقتي که به دانشگاه شريف آمدم از نزديک با او و چند نفر ديگر که زود تر از ما دوره فوق ليسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شيرزاد و محمدرضا ابوالحسني و مسعود مهذب آشنا شدم. سال هاي 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسيده بود و ما وقتي در کلاس درس دکتر گلشني مي نشستيم تا نظريه ميدان ياد بگيريم يک مرتبه صداي مهيب اصابت موشک براي چند لحظه جريان کلاس را قطع مي کرد. دکتر گلشني لحظه اي صبر مي کرد و بعد دوباره درس را شروع مي کرد. وقتي هم که نزديکي هاي غروب مي شد و به دليل خاموشي شهر ديگر نمي شد تخته سياه را ديد دکتر اردلان که درس ذرات بنيادي مي داد چراغ قوه قلمي اش را برمي داشت و همان دايره ده سانتي روي تخته سياه را روشن مي کرد تا ما همان يک ذره را ببينيم و پيش برويم.

سال 67 که رسيد هم جنگ تمام شد و هم اولين دوره دکتري فيزيک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتي شريف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشني ، ارفعي، منصوري و صميمي و بعضي ديگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بوديم پا گرفت و طبيعي بود که همه ما ذرات بنيادي بخوانيم. تا اين موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی ديگر دوستان صميمي شده بوديم و زوج هاج زنبور عسل هم مي توانستند من را به خاطر پالتوي خيلي مندرس و بلندم راسکولنيکوف صدا بزنند.

مسعود را وقتي که از دور مي ديدي با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود مي گفتي اين آدم را با يک من عسل هم نمي شود خورد ولي کافي بود که چند وقتي با او همسفر يا هم درس يا همکلاس شوي تا بفهمي چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعي اش به خصوص وقتي گل مي کرد که با هم کار مي کرديم و درس مي خوانديم و او به شوخي شروع مي کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن هاي با مزه همتا نداشت طوري که تا سالها بعد که ديگر از هم دور افتاده بوديم و امکان همکاري نداشتيم من همچنان دلم لک زده بود براي اينکه يک موضوعي چيزي پيدا کنم و باز با هم کار کنيم. افسوس که اين فرصت ديگر هيچ وقت دست نداد.

در دوراني که در شريف بوديم چند درس را نشستيم و با هم خوانديم و بعد در چندسالي که در پژوهشگاه دانشهاي بنيادي که آن موقع مرکز تحقيقات فيزيک نظري خوانده مي شد بوديم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمي نوشيتم که همه اش مربوط بود به مدل هاي پخش و برهم کنش يک بعدي ، از آن موضوع هاي مجرد که به درد هيچ کاربردي نمي خوردند الا اينکه ما را از غم و غصه دنياي بيرون رها مي کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بوديم و با روابط و معادلات ور مي رفتيم و طبق معمول شوخي مي کرديم به يک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستي راستي که فقط احمق هايي مثل ما دلشان را به اين چيزها خوش مي کنند، و حال آنکه بيرون از اين جا و توي جامعه خيلي ها بدنبال پول درآوردن هاي اساسي هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.

او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به «میرزا مسعود خان سرمونی » و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .

آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در «کیهان بچه ها» که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.

در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.

تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.

چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.

سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.

آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.

آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.

دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 بهمن ماه 1388

مرگ استاد

من هم به مانند هر دانشجوی کارشناسی فیزیک دانشگاه تهران، چندین سال دکتر علیمحمدی را تقریبا هر روز دیدم و دو درس مهم «مکانیک کوانتومی یک و دو» را با وی گذراندم. کلاسهایش معمولا شلوغترین کلاسهای دپارتمان بود. به یاد دارم جلسه اول کلاس کوانتوم ِ یک حتا خودش هم از دیدن آن همه آدمی که به کلاس آمده بودند تعجب کرد. بازیگوش ترین دانشجویان هم، سر کلاسش می نشستند و به دقت به اصطلاح نُت بر می داشتند. جزوه های کلاسش دست به دست می گشت و به دقت نگهداری می شد. دقیق و واضح مفاهیم را توضیح می داد.

هر چند گهگاه شوخی می کرد اما در کل آدمی بسیار جدی بود که به این راحتیها نمی شد با او از در رفاقت در آمد. با این وجود به دانشجوی خوب بها می داد. دلسوز بود. هر چند از شرایط آموزشی ناراضی بود اما با وسواس  کار می کرد و دقیق بود.

در اینجا با قطعیت اعلام می کنم که گرایش وی «فیزیک ذرات بنیادی» بود نه آنچه به دروغ «هسته ای» نام می برند. آشنای به فن با نگاهی به مقالات ان مرحوم به آسانی در می یابد که حوزه کاری دکتر علیمحمدی فیزیک نظری بوده است.

نکته جالب در مورد ایشان آنکه وی اولین فارغ التحصیل دکترای فیزیک داخل ایران از دانشگاه صنعتی شریف بود. آدمی باهوش و توانا که با اعجوبه های فیزیک ایران نظیر دکتر محمد خرمی دوستی و همکاری دیرینه داشت.

دور تا دور اتاقش را تخته های سفید و سیاه پر کرده بودند. یکبار به شوخی به وی گفتم تنها در اتاق دیراک (فیزیکدان نابغه انگلیسی و برنده جایزه نوبل)  می شد این تعداد تخته سیاه پیدا کرد. به خاطر دارم که خندید. ( از این حرفم کیف کرده بود!)

برای اولین بار ترجمه ای از مکانیک کوانتومی ساکورایی به همراه دکتر حمید رضا مشفق ارائه داد. دانشگاه کردستان بودم که به طور اختیاری شروع به تصحیح کتاب کردم. وقتی دست نوشته های مرا برای تصحیح فصل یک و دوم کتاب دید کلی خوشحال شد و مرا ترغیب کرد که بقیه را هم انجام دهم. بعد از مدتی که دوباره به دانشگاه تهران سر زدم با خوشحالی صدایم کرد و مرا به اتاق کارش در طبقه سوم گروه فیزیک برد. آنجا به من یک جلد از چاپ جدید کتاب را اهدا کرد که در صفحه اول آن از من و خانم دکتر صدیقه دلدار تشکر شده بود….

امروز صفحه اخبار وبسایتها و همچنین فیسبوک مملو بود از عکسها و اخبار آن مرحوم. شاگردانش در تمام دنیا برایش سنگ تمام گذاشتند. برای استادی که خیلی زود از میان ما رفت. شاید خیلیها سختگیریهایش را بر نمی تابیدند اما عکس العمل مردم در مقابل مرگ استاد جوان دانشگاه تهران، نشان داد که وی کار خود را به خوبی به انجام رسانده است.

بدا به حال ما که سرمایه هایمان را چنین بی قدر می داریم و به آسانی از دست می دهیم…

روحش شاد و یادش گرامی باد.

عروج مسعود

گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات 24 سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: «بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن… » باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم….

ناباورانه دور اتاق می چرخیدم. به بچه ها گفتم. آن ها هم شوکه شدند. باورشان نمی شد. دکتر علیمحمدی، دوست خانوادگی، همکلاسی پدر، رفیق صمیمی دوران دانشجویی او، یک استاد سرزنده و شاد، آدمی سرشار از انرژی و تلاش، مگه می شه؟ چرا او؟ از این برنامه ها نداشتیم. خدایا این دیگر چه حادثه ای است.
همه برنامه هامان به هم ریخت و ساعتی بعد منزل مسعود بودیم. مشاعر درستی نداشتم. هاج و واج و ساکت بودم و ناخودآگاه گذشته را مرور می کردم. جزییات نشانی خانه مهم نبود. تمام منطقه غیرعادی بود و پر از پلیس و نیروهای انتظامی. در آستانه ی منزل جنازه ی خونین مسعود روی زمین بود و پارچه ای روی آن کشیده بودند. اطراف پر از خرده شیشه بود و مردم جمع بودند. چشمم به ایمان افتاد. در آغوشش گرفتم و بغضم ترکید. بوسیدمش و سرش را بر سینه ام فشردم. آن سوتر خانم مسعود بود، دخترش، مادر بیمارش که به عصای چارپایه تکیه داده بود و خواهر مسعود که بی تاب بود و خود را به در و دیوار می کوفت. قیامتی بود. آشنایان و همسایگان بهت زده بودند. همسر مسعود ناباورانه می گفت: صبح تا دم در بدرقه اش کردم، ماشین اش را از پارکینگ خانه خارج کرد و در را بست و لحظه ای نگذشت که دیدم باران شیشه بر خانه بارید و پنجره ها یکباره پایین ریخت. سراسیمه خود را به بیرون رساندم و دیدم که مسعود به حالت چمباتمه بر زمین افتاده است، او را برگرداندم و دیدم مغزش متلاشی شده است… می گفت و می گریید و آتش به حاضران می زد. شیون می کرد و می گفت: من دیدم، خودم دیدم، مغز متلاشی شده ی شوهرم را دیدم….
خدایا این چه روزگار است که بر ما می گذرد.
چند ماه پیش بود که بعد از مدتی دوری منزلش مهمان بودیم. همان خانه ای که او را در آستانه اش به قتل رساندند و در میان شیشه های شکسته و کرکره های در هم پیچیده اش ماتم کده ای فراموش ناشدنی بر پا بود. مسعود بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی بود. هر لحظه که او را به یاد می آورم طنین خنده های شیرین اش در گوش ذهنم می پیچد . به محض آن که به هم می رسیدیم سر به سر گذاشتن ها و کل کل کردن هایمان شروع می شد و دیگران را به خنده می آوردیم.
دو سفر با او و دوستان دیگر هم رشته ای برای شرکت در مدرسه تابستانی فیزیک انرژی های بالا به تریست ایتالیا رفته بودیم. تابستان سال های 69 و 70 هر بار به مدت تقریباً یک ماه و نیم که از روز اولش خاطره بود و خنده تا موقع برگشتن. محال بود یک جایی با ورودی های یکی دو دوره ی اول دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف گرد هم بنشینیم و چیزهایی از خاطرات آن دو سفر را با هم مرور نکنیم. یادم می آید در سفر اول هر کدام از ما تا جایی که می توانستیم غذای کنسرو شده از ایران با خود برده بودیم تا مبادا در قحطی ایتالیا از گرسنگی تلف شویم! در فرودگاه میلان که نقطه ورودمان به ایتالیا بود پلیس ها مسافران را رد کردند تا سر صبر چمدان های ما سه نفر (من و مسعود و امیر) را بگردند. قیافه های ریش دار ما آن ها را به شک انداخته بود و البته گذرنامه ایرانی مان، هر چند خودمان هیچ چیز غیرعادی در خودمان نمی دیدیم. موقع تفتیش چمدان ها مأموران پلیس فرودگاه میلان یکی یکی قوطی های کنسرو را در می آوردند و می پرسیدند این چیست و ما می گفتیم: food . چشمهاشان گرد شده بود و نمی فهمیدند به چه منظوری این سه جوان ایرانی این همه غذای کنسرو شده با خودشان به ایتالیا می آورند. هر بار که مسعود آن صحنه را با خنده های ویژه اش تعریف می کرد، حاضران را روده بر می کرد.
از مهر ماه 64 با مسعود آشنا شدم. او و امیر ورودی 57 لیسانس در دانشگاه شیراز بودند. من و محمدرضا ورودی 55 شریف بودیم که البته آن زمان اسمش چیز دیگری بود. ما از بهمن 63 دوره ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه شریف آغاز کردیم که اولین دوره فوق لیسانس در یکی از رشته های علوم تجربی بعد از انقلاب بود. می شود گفت اولین دوره به طور مطلق، چون قبل از انقلاب جز یکی دو دوره ی ناموفق در این رشته ها فوق لیسانس دایر نشده بود. مسعود و امیر مهر 64 به این دوره پیوستند و تقریباً همه درس هایمان با هم بود. اولش مثل بچه های غریب با کسی حرف نمی زدند. به بهانه همکاری در کلاس های فیزیک عمومی آن ها را به میدان کشیدم و پس از مدتی آن دوستی عمیق مان شروع شد.
سه سال بعد یعنی مهر 76 مجموعه ی ما اولین دوره ی دانشجویان دوره ی دکترای فیزیک در ایران بودیم که البته وحید هم به ما پیوسته بود، که او هم از بچه های شیراز بود. این در حالی است که همان سال ما در امتحان اعزام دانشجو به خارج هم شرکت کرده بودیم که برای نخستین بار شامل دروس تخصصی هم بود و همه ما رتبه های نخست را کسب کرده بودیم. با وجود آن که آن قبولی برای بچه های حزب اللهی آن زمان به منزله ی اعزام قطعی بود و پذیرش گرفتن در دانشگاه های خوب خارج برای ما چندان دشوار نبود، اما ما با یک رایزنی جمعی تصمیم گرفتیم که در داخل بمانیم تا دکترای داخل برقرار شود. تحلیل ما آن بود که اگر از همان نقطه شروع، دوره ی دکتری با دانشجویان قوی آغاز شود، در ادامه نیز با جدیت و توانمندی به پیش خواهد رفت و چنین نیز شد. امروز که به گذشته نگاه می کنم همت سترگ، اراده ی جدی و ایمان و پشتکار استادان و بزرگانی چون اردلان، ارفعی، منصوری و گلشنی را در کنار گذشت و ایثار صادقانه بچه های آن دوران، فرازهایی افتخارآمیز می پندارم.
دوره ی دکترای ما با هم از 67 تا 71 به طول انجامید و درست سر 4 سال آماده دفاع بودیم، با مقالات پذیرفته شده در مجلات معتبر که آن زمان یک سدشکنی بزرگ بود. مهر ماه 71 مسعود قبل از همه آماده دفاع بود. امتحان هم که می دادیم همیشه او اول همه ورقه اش را می داد و می آمد بیرون. بعد هم حاضر نبود در مورد سوال های امتحان و پاسخ های آن ها با کسی حرف بزند. امیر تعریف می کرد که یک بار در دوره ی لیسانس دنبالش می دویدیم که به زور به او بگوییم جواب سوال دومی چه چیز است و او در گوش هایش را گرفته بود و فرار می کرد. در هر حال او اولین دانش آموخته ی دکترای فیزیک در داخل ایران است و این رکورد برای همیشه به نام او ثبت است. پس از او وحید، امیر و من ظرف یکی دو ماه از رساله ی دکترایمان دفاع کردیم و سپس هر کدام راهمان را به سمت یکی از دانشگاه های ایران برای تدریس در پیش گرفتیم.
مسعود در دانشگاه تهران بسیار گل کرد. در مورد دیگران که هنوز زنده اند چیزی نمی گویم. اما مسعود بدون تردید یک استاد بسیار موفق و دوست داشتنی و یک پژوهشگر تمام عیار فیزیک بود. فکر کنم 40 تا 50 مقاله ISI داشته باشد. در زمینه های مختلفی از فیزیک نظری کار کرد از نظریه ریسمانها گرفته تا نظریه کوانتوی هال و کیهان شناسی. مثل همان دوران دانشجویی محققی سریع بود. از زمانی که شروع به یادگیری موضوع جدیدی می کرد تا زمانی که در آن موضوع مقاله تحقیقی منتشر می کرد چندان طولی نمی کشید. در تدریس هم بسیار موفق بود و دروس متنوعی را درس داده بود. یک بار در دفترش دیدم که کتاب سنگین و ارزشمند الکترودینامیک جکسون را ترجمه کرده است که کاری پرحجم و قابل توجه است. گمان می کنم سه چهار سال پیش هم برنده جایزه جشنواره خوارزمی شده بود.
مسعود به لحاظ مشی و مرام سیاسی جزو نیروهایی بود که به طور عام از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع می کرد. در دوره ی لیسانس در دانشگاه شیراز کم و بیش با بچه های انجمن اسلای ارتباط داشت و قدیمی های دانشگاه شیراز او را خوب می شناسند. از زمان ورود به دوره ی فوق لیسانس بیشتر هم و غم او کار علمی بود اما نسبت به مسایل سیاسی نیز بسیار حساس و علاقه مند بود. در مجموع افکار و اعمال او به مسلمان های معتدل و میانه رو نزدیک بود. نه تمایلات روشنفکرانه و به اصطلاح تحول طلبانه داشت و نه با قرائت های خشک و غیر قابل انعطاف مذهبی میانه ای داشت. انسانی صادق، صمیمی، پر کار، پر تلاش، حرفه ای، اهل دانش و خرد و عقل گرا بود که با هیچ توجیهی نمی توان او را در شمار کسانی که گرایشات راستگرایانه دارند به حساب آورد. در دانشگاه تهران نیز با باند های قدرتمدار راست آمیزش نداشته است و تا جایی که می دانم روابط سالم و صحیحی با مسئولان دانشگاه از طرفی و همکاران هیأت علمی و دانشجویان از طرف دیگر داشت. خیلی زود به مقام دانشیاری و استادی رسیده بود و از چند سال پیش عضو هیأت ممیزه دانشگاه تهران نیز بود که به لحاظ مراتب دانشگاهی با اهمیت تلقی می شود.
زمینه های کاری و پژوهشی اش همان طور که گفتم بسیار متنوع بود اما به یاد نداردم در زمینه های مرتبط با هسته ای کار پژوهشی کرده باشد. البته او هم مثل همه ی ما از مبانی مسایل هسته ای سر در می آورد و می توانست اظهار نظر کند، اما به معنای کسی که کار پژوهشی هسته ای کرده باشد نمی توان او را دانشمند هسته ای نامید.
در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت می کرد. در آن دوره هایی که انتقال پیام ها از طریق ارسال پیامک رایج بود خیلی وقتها پیامک های جالبی که دستش می رسید را برای من نیز ارسال می کرد. یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی 25 خرداد از صبح روایت های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح طلبان پخش می شد. او تعریف می کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می کردند و سوال می کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن ها گفته بود: بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می روم. می گفت این را که گفتم با شلیک شادی دانشجویان مواجه شدم، انگار دنیا را به آن ها داده بودند. روشن است که خوشحالی آنها از آن بوده که استاد محبوب شان نیز با آن ها همراه است.

پنج دهه زندگی پربار و افتخار آمیز مسعود علی محمدی نعمتی است که خداوند نصیب هر کس نمی کند. به صداقت و پاکی روح او گواهی می دهم و از خداوند برایش آمرزش و علو روح در خواست می کنم. روانش شاد باد و خداوند صبری جمیل به بازماندگان داغدار و مصیب زده اشت عطا کند.

از وبلاگ سپیداران( محمد شیرزاد)

http://shirzad.ir/2010/01/post_164.html