خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

هر جای دیگر بود قدرتان را می دانستند. قدرتان را که  به ما نشان دادید در شهر کوچک ما هم خبرهایی هست می دانستند. قدر ایده هایتان را می دانستند که با تاسیس یک وبسایت بار تمام مطبوعات نداشته ما را به دوش کشیدید.

جای دیگری بودید و این همه خواننده داشتید، به شما آگهی می دادند که هزینه هایتان را پوشش می داد. عکستان را در روزنامه ها و مجله می انداختند که توانستید روح مرده شهر را زنده کنید؛ مشهور و محبوب می شدید. کسی تهدیدتان نمی کرد! کسی مجبورتان نمی کرد ببندید. خار چشم کسی نبودید. اگر هم بودید زورشان نمی رسید جفایی در حقتان روا دارند.

برای خیلی ها گوشی برای شنیدن و برای دیگران زبانی برای سخن گفتن بودید. کسی هم فراموش نمی کند که چه تعداد از شهرهای مجاور از ایده خلاقانه شما استفاده بردند و وبسایتهایی مشابه شما برای شهرهایشان ساختند.

وبلاگستانتان بانی گفتگوی بین نسل های مختلفی از ما است. ما را بیشتر به هم شناساندید.  دیدگاه هایمان به هم نزدیک شد.  حال که ما به هم نزدیکتریم شمایید که بار سفرتان را بسته اند!

سفر اجباری که خداحافظی ندارد و ما هم از لجبازی چیزی کم! ما منتظر می مانیم. آخر حداقل ما قدرتان را می دانیم….

نمک گندیده!

فارغ از تلخیها، به نظر می رسد دوره ای که در آن به سر می بریم دوره تاریخ سازی برای بشری است. جدا از اتفاقات ایران که شگفتی جهانیان را از فعالیتهای اعتراضی مردم ایران برانگیخته است، اتفاقی که در طی چند روز گذشته تقریبا فعالین سیاسی امریکا را در شوک فرو برده است تصمیم جدید دادگاه عالی (US Supreme Court) امریکاست.

بنابر تصمیم جدید این دادگاه که اعضای آن از نه نفر زن و مرد تشکیل شده است، مقدار پول و سرمایه ای که “کورپوریشن ها” می توانند در تبلیغ برای یک کاندیدا یا یک جریان هزینه کنند هیچ محدودیت و مرزی نخواهد داشت.

آشنایی اندکی با روند انتخابات و فعالیتهای سیاسی در امریکا اهمیت این تصمیم بسیار بحث برانگیز را به روشنی نشان خواهد داد. با تصویب این قانون، در حقیقت “کورپوریشن ها” این توانایی را می یابند که برای رسیدن به مقاصد خود از کسی حمایت کنند و وی را به مقام برسانند، چند صدایی را با صرف مبالغ عظیم خفه کنند، با فرستادن نمایندگان خود به دولت قوانین مورد نیاز خود را به تصویب برسانند و ….

تصمیم دادگاه عالی امریکا از دید حزب جمهوری خواه که معمولا وابسته به منابع مالی تامین شده از طرف کمپانی های بزرگند مثبت و در راستای آزادی بیان ارزیابی شده است در حالیکه نگرانی دموکراتها و از جمله ریییس جمهور امریکا را به شدت برانگیخته است.

نکته جالب توجه ان است که از نه نفر اعضای دادگاه عالی پنج نفر جمهوری خواه به این قانون رای مثبت و چهار نفر دیگر که دموکراتند بدان رای منفی داده اند. در همین راستاست که رسانه ها این تصمیم را کاملا سیاسی می خوانند. تصمیم مهمی که از دیدگاه بسیاری “Game Changer” خوانده شده است و می تواند تا حد زیادی روند حاکم بر امریکا را تغییر داده و قدرت بیشتری را در اختیار “کورپوریشن ها” قرار دهد.

به هر حال به نظر می رسد دادگاه عالی امریکا به جای بی طرف بودن در داوری و اتخاذ بهترین تصمیم به حال مردم امریکا، خود دچار سیاست زدگی شده است. این وضعیت یاداور مثل معروف “هر چه بگندد نمکش می زنند….” است.

پانوشت: این مطلب تخصصی نیست و تنها بر پایه اطلاعات شخصی من است.

وداع با یک دوست!

دکتر وحید کریمی پور از اولین نسل دانش آموخته های ایران است که به قول خودش ماندن در ایران و درس خواندن زیر نور چراغ قوه را به رفتن از ایران ترجیح داد. تاریخ بر ما آشکار می کند که همت او و عده ای از همنسلان او بود که باعث شد دوره ی دکترای فیزیک برای اولین بار در دانشگاه شریف راه اندازی شود که همانا اولین فارغ اتحصیل آن “”شهید دکتر مسعود علیمحمدی” بود.

دکتر کریمی پور در مطلبی که در وبلاگ دکتر شیرزاد گزارده است به یاداوری آن دوران می پردازد. مطالعه متنی که می آید نه تنها از دید من خداحافظی دکتر کریمی پور با دوستش به حساب می آید، بلکه گذاری است کوتاه بر آنچه بر عده ای از نخبگان ایرانی رفته است.

***

من مسعود علي محمدي و اميرآقا محمدي را دورادور در شيراز ديده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی  بودند و خاطره من از آن دو فقط اين بود که امير روي ترک موتور مسعود سوار مي شد و مسعود عينک دودي سياهي با قاب کامل مثل عينک جوشکاري به چشمانش مي زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدي و امير با آن ظاهر خنده رو در سطح خيابانهاي شيراز از يک جاي دانشگاه به جاي ديگر مي رفتند . بعدها به همين دليل يکي از القابي که در دانشگاه شريف به اين دو داده بوديم اين بود: هاج ، زنبور عسل.

بعد ها وقتي که به دانشگاه شريف آمدم از نزديک با او و چند نفر ديگر که زود تر از ما دوره فوق ليسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شيرزاد و محمدرضا ابوالحسني و مسعود مهذب آشنا شدم. سال هاي 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسيده بود و ما وقتي در کلاس درس دکتر گلشني مي نشستيم تا نظريه ميدان ياد بگيريم يک مرتبه صداي مهيب اصابت موشک براي چند لحظه جريان کلاس را قطع مي کرد. دکتر گلشني لحظه اي صبر مي کرد و بعد دوباره درس را شروع مي کرد. وقتي هم که نزديکي هاي غروب مي شد و به دليل خاموشي شهر ديگر نمي شد تخته سياه را ديد دکتر اردلان که درس ذرات بنيادي مي داد چراغ قوه قلمي اش را برمي داشت و همان دايره ده سانتي روي تخته سياه را روشن مي کرد تا ما همان يک ذره را ببينيم و پيش برويم.

سال 67 که رسيد هم جنگ تمام شد و هم اولين دوره دکتري فيزيک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتي شريف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشني ، ارفعي، منصوري و صميمي و بعضي ديگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بوديم پا گرفت و طبيعي بود که همه ما ذرات بنيادي بخوانيم. تا اين موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی ديگر دوستان صميمي شده بوديم و زوج هاج زنبور عسل هم مي توانستند من را به خاطر پالتوي خيلي مندرس و بلندم راسکولنيکوف صدا بزنند.

مسعود را وقتي که از دور مي ديدي با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود مي گفتي اين آدم را با يک من عسل هم نمي شود خورد ولي کافي بود که چند وقتي با او همسفر يا هم درس يا همکلاس شوي تا بفهمي چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعي اش به خصوص وقتي گل مي کرد که با هم کار مي کرديم و درس مي خوانديم و او به شوخي شروع مي کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن هاي با مزه همتا نداشت طوري که تا سالها بعد که ديگر از هم دور افتاده بوديم و امکان همکاري نداشتيم من همچنان دلم لک زده بود براي اينکه يک موضوعي چيزي پيدا کنم و باز با هم کار کنيم. افسوس که اين فرصت ديگر هيچ وقت دست نداد.

در دوراني که در شريف بوديم چند درس را نشستيم و با هم خوانديم و بعد در چندسالي که در پژوهشگاه دانشهاي بنيادي که آن موقع مرکز تحقيقات فيزيک نظري خوانده مي شد بوديم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمي نوشيتم که همه اش مربوط بود به مدل هاي پخش و برهم کنش يک بعدي ، از آن موضوع هاي مجرد که به درد هيچ کاربردي نمي خوردند الا اينکه ما را از غم و غصه دنياي بيرون رها مي کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بوديم و با روابط و معادلات ور مي رفتيم و طبق معمول شوخي مي کرديم به يک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستي راستي که فقط احمق هايي مثل ما دلشان را به اين چيزها خوش مي کنند، و حال آنکه بيرون از اين جا و توي جامعه خيلي ها بدنبال پول درآوردن هاي اساسي هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.

او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به “میرزا مسعود خان سرمونی ” و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .

آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در “کیهان بچه ها” که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.

در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.

تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.

چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.

سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.

آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.

آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.

دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 بهمن ماه 1388

مرگ استاد

من هم به مانند هر دانشجوی کارشناسی فیزیک دانشگاه تهران، چندین سال دکتر علیمحمدی را تقریبا هر روز دیدم و دو درس مهم “مکانیک کوانتومی یک و دو” را با وی گذراندم. کلاسهایش معمولا شلوغترین کلاسهای دپارتمان بود. به یاد دارم جلسه اول کلاس کوانتوم ِ یک حتا خودش هم از دیدن آن همه آدمی که به کلاس آمده بودند تعجب کرد. بازیگوش ترین دانشجویان هم، سر کلاسش می نشستند و به دقت به اصطلاح نُت بر می داشتند. جزوه های کلاسش دست به دست می گشت و به دقت نگهداری می شد. دقیق و واضح مفاهیم را توضیح می داد.

هر چند گهگاه شوخی می کرد اما در کل آدمی بسیار جدی بود که به این راحتیها نمی شد با او از در رفاقت در آمد. با این وجود به دانشجوی خوب بها می داد. دلسوز بود. هر چند از شرایط آموزشی ناراضی بود اما با وسواس  کار می کرد و دقیق بود.

در اینجا با قطعیت اعلام می کنم که گرایش وی “فیزیک ذرات بنیادی” بود نه آنچه به دروغ “هسته ای” نام می برند. آشنای به فن با نگاهی به مقالات ان مرحوم به آسانی در می یابد که حوزه کاری دکتر علیمحمدی فیزیک نظری بوده است.

نکته جالب در مورد ایشان آنکه وی اولین فارغ التحصیل دکترای فیزیک داخل ایران از دانشگاه صنعتی شریف بود. آدمی باهوش و توانا که با اعجوبه های فیزیک ایران نظیر دکتر محمد خرمی دوستی و همکاری دیرینه داشت.

دور تا دور اتاقش را تخته های سفید و سیاه پر کرده بودند. یکبار به شوخی به وی گفتم تنها در اتاق دیراک (فیزیکدان نابغه انگلیسی و برنده جایزه نوبل)  می شد این تعداد تخته سیاه پیدا کرد. به خاطر دارم که خندید. ( از این حرفم کیف کرده بود!)

برای اولین بار ترجمه ای از مکانیک کوانتومی ساکورایی به همراه دکتر حمید رضا مشفق ارائه داد. دانشگاه کردستان بودم که به طور اختیاری شروع به تصحیح کتاب کردم. وقتی دست نوشته های مرا برای تصحیح فصل یک و دوم کتاب دید کلی خوشحال شد و مرا ترغیب کرد که بقیه را هم انجام دهم. بعد از مدتی که دوباره به دانشگاه تهران سر زدم با خوشحالی صدایم کرد و مرا به اتاق کارش در طبقه سوم گروه فیزیک برد. آنجا به من یک جلد از چاپ جدید کتاب را اهدا کرد که در صفحه اول آن از من و خانم دکتر صدیقه دلدار تشکر شده بود….

امروز صفحه اخبار وبسایتها و همچنین فیسبوک مملو بود از عکسها و اخبار آن مرحوم. شاگردانش در تمام دنیا برایش سنگ تمام گذاشتند. برای استادی که خیلی زود از میان ما رفت. شاید خیلیها سختگیریهایش را بر نمی تابیدند اما عکس العمل مردم در مقابل مرگ استاد جوان دانشگاه تهران، نشان داد که وی کار خود را به خوبی به انجام رسانده است.

بدا به حال ما که سرمایه هایمان را چنین بی قدر می داریم و به آسانی از دست می دهیم…

روحش شاد و یادش گرامی باد.

عروج مسعود

گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات 24 سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: “بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن… ” باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم….

ناباورانه دور اتاق می چرخیدم. به بچه ها گفتم. آن ها هم شوکه شدند. باورشان نمی شد. دکتر علیمحمدی، دوست خانوادگی، همکلاسی پدر، رفیق صمیمی دوران دانشجویی او، یک استاد سرزنده و شاد، آدمی سرشار از انرژی و تلاش، مگه می شه؟ چرا او؟ از این برنامه ها نداشتیم. خدایا این دیگر چه حادثه ای است.
همه برنامه هامان به هم ریخت و ساعتی بعد منزل مسعود بودیم. مشاعر درستی نداشتم. هاج و واج و ساکت بودم و ناخودآگاه گذشته را مرور می کردم. جزییات نشانی خانه مهم نبود. تمام منطقه غیرعادی بود و پر از پلیس و نیروهای انتظامی. در آستانه ی منزل جنازه ی خونین مسعود روی زمین بود و پارچه ای روی آن کشیده بودند. اطراف پر از خرده شیشه بود و مردم جمع بودند. چشمم به ایمان افتاد. در آغوشش گرفتم و بغضم ترکید. بوسیدمش و سرش را بر سینه ام فشردم. آن سوتر خانم مسعود بود، دخترش، مادر بیمارش که به عصای چارپایه تکیه داده بود و خواهر مسعود که بی تاب بود و خود را به در و دیوار می کوفت. قیامتی بود. آشنایان و همسایگان بهت زده بودند. همسر مسعود ناباورانه می گفت: صبح تا دم در بدرقه اش کردم، ماشین اش را از پارکینگ خانه خارج کرد و در را بست و لحظه ای نگذشت که دیدم باران شیشه بر خانه بارید و پنجره ها یکباره پایین ریخت. سراسیمه خود را به بیرون رساندم و دیدم که مسعود به حالت چمباتمه بر زمین افتاده است، او را برگرداندم و دیدم مغزش متلاشی شده است… می گفت و می گریید و آتش به حاضران می زد. شیون می کرد و می گفت: من دیدم، خودم دیدم، مغز متلاشی شده ی شوهرم را دیدم….
خدایا این چه روزگار است که بر ما می گذرد.
چند ماه پیش بود که بعد از مدتی دوری منزلش مهمان بودیم. همان خانه ای که او را در آستانه اش به قتل رساندند و در میان شیشه های شکسته و کرکره های در هم پیچیده اش ماتم کده ای فراموش ناشدنی بر پا بود. مسعود بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی بود. هر لحظه که او را به یاد می آورم طنین خنده های شیرین اش در گوش ذهنم می پیچد . به محض آن که به هم می رسیدیم سر به سر گذاشتن ها و کل کل کردن هایمان شروع می شد و دیگران را به خنده می آوردیم.
دو سفر با او و دوستان دیگر هم رشته ای برای شرکت در مدرسه تابستانی فیزیک انرژی های بالا به تریست ایتالیا رفته بودیم. تابستان سال های 69 و 70 هر بار به مدت تقریباً یک ماه و نیم که از روز اولش خاطره بود و خنده تا موقع برگشتن. محال بود یک جایی با ورودی های یکی دو دوره ی اول دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف گرد هم بنشینیم و چیزهایی از خاطرات آن دو سفر را با هم مرور نکنیم. یادم می آید در سفر اول هر کدام از ما تا جایی که می توانستیم غذای کنسرو شده از ایران با خود برده بودیم تا مبادا در قحطی ایتالیا از گرسنگی تلف شویم! در فرودگاه میلان که نقطه ورودمان به ایتالیا بود پلیس ها مسافران را رد کردند تا سر صبر چمدان های ما سه نفر (من و مسعود و امیر) را بگردند. قیافه های ریش دار ما آن ها را به شک انداخته بود و البته گذرنامه ایرانی مان، هر چند خودمان هیچ چیز غیرعادی در خودمان نمی دیدیم. موقع تفتیش چمدان ها مأموران پلیس فرودگاه میلان یکی یکی قوطی های کنسرو را در می آوردند و می پرسیدند این چیست و ما می گفتیم: food . چشمهاشان گرد شده بود و نمی فهمیدند به چه منظوری این سه جوان ایرانی این همه غذای کنسرو شده با خودشان به ایتالیا می آورند. هر بار که مسعود آن صحنه را با خنده های ویژه اش تعریف می کرد، حاضران را روده بر می کرد.
از مهر ماه 64 با مسعود آشنا شدم. او و امیر ورودی 57 لیسانس در دانشگاه شیراز بودند. من و محمدرضا ورودی 55 شریف بودیم که البته آن زمان اسمش چیز دیگری بود. ما از بهمن 63 دوره ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه شریف آغاز کردیم که اولین دوره فوق لیسانس در یکی از رشته های علوم تجربی بعد از انقلاب بود. می شود گفت اولین دوره به طور مطلق، چون قبل از انقلاب جز یکی دو دوره ی ناموفق در این رشته ها فوق لیسانس دایر نشده بود. مسعود و امیر مهر 64 به این دوره پیوستند و تقریباً همه درس هایمان با هم بود. اولش مثل بچه های غریب با کسی حرف نمی زدند. به بهانه همکاری در کلاس های فیزیک عمومی آن ها را به میدان کشیدم و پس از مدتی آن دوستی عمیق مان شروع شد.
سه سال بعد یعنی مهر 76 مجموعه ی ما اولین دوره ی دانشجویان دوره ی دکترای فیزیک در ایران بودیم که البته وحید هم به ما پیوسته بود، که او هم از بچه های شیراز بود. این در حالی است که همان سال ما در امتحان اعزام دانشجو به خارج هم شرکت کرده بودیم که برای نخستین بار شامل دروس تخصصی هم بود و همه ما رتبه های نخست را کسب کرده بودیم. با وجود آن که آن قبولی برای بچه های حزب اللهی آن زمان به منزله ی اعزام قطعی بود و پذیرش گرفتن در دانشگاه های خوب خارج برای ما چندان دشوار نبود، اما ما با یک رایزنی جمعی تصمیم گرفتیم که در داخل بمانیم تا دکترای داخل برقرار شود. تحلیل ما آن بود که اگر از همان نقطه شروع، دوره ی دکتری با دانشجویان قوی آغاز شود، در ادامه نیز با جدیت و توانمندی به پیش خواهد رفت و چنین نیز شد. امروز که به گذشته نگاه می کنم همت سترگ، اراده ی جدی و ایمان و پشتکار استادان و بزرگانی چون اردلان، ارفعی، منصوری و گلشنی را در کنار گذشت و ایثار صادقانه بچه های آن دوران، فرازهایی افتخارآمیز می پندارم.
دوره ی دکترای ما با هم از 67 تا 71 به طول انجامید و درست سر 4 سال آماده دفاع بودیم، با مقالات پذیرفته شده در مجلات معتبر که آن زمان یک سدشکنی بزرگ بود. مهر ماه 71 مسعود قبل از همه آماده دفاع بود. امتحان هم که می دادیم همیشه او اول همه ورقه اش را می داد و می آمد بیرون. بعد هم حاضر نبود در مورد سوال های امتحان و پاسخ های آن ها با کسی حرف بزند. امیر تعریف می کرد که یک بار در دوره ی لیسانس دنبالش می دویدیم که به زور به او بگوییم جواب سوال دومی چه چیز است و او در گوش هایش را گرفته بود و فرار می کرد. در هر حال او اولین دانش آموخته ی دکترای فیزیک در داخل ایران است و این رکورد برای همیشه به نام او ثبت است. پس از او وحید، امیر و من ظرف یکی دو ماه از رساله ی دکترایمان دفاع کردیم و سپس هر کدام راهمان را به سمت یکی از دانشگاه های ایران برای تدریس در پیش گرفتیم.
مسعود در دانشگاه تهران بسیار گل کرد. در مورد دیگران که هنوز زنده اند چیزی نمی گویم. اما مسعود بدون تردید یک استاد بسیار موفق و دوست داشتنی و یک پژوهشگر تمام عیار فیزیک بود. فکر کنم 40 تا 50 مقاله ISI داشته باشد. در زمینه های مختلفی از فیزیک نظری کار کرد از نظریه ریسمانها گرفته تا نظریه کوانتوی هال و کیهان شناسی. مثل همان دوران دانشجویی محققی سریع بود. از زمانی که شروع به یادگیری موضوع جدیدی می کرد تا زمانی که در آن موضوع مقاله تحقیقی منتشر می کرد چندان طولی نمی کشید. در تدریس هم بسیار موفق بود و دروس متنوعی را درس داده بود. یک بار در دفترش دیدم که کتاب سنگین و ارزشمند الکترودینامیک جکسون را ترجمه کرده است که کاری پرحجم و قابل توجه است. گمان می کنم سه چهار سال پیش هم برنده جایزه جشنواره خوارزمی شده بود.
مسعود به لحاظ مشی و مرام سیاسی جزو نیروهایی بود که به طور عام از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع می کرد. در دوره ی لیسانس در دانشگاه شیراز کم و بیش با بچه های انجمن اسلای ارتباط داشت و قدیمی های دانشگاه شیراز او را خوب می شناسند. از زمان ورود به دوره ی فوق لیسانس بیشتر هم و غم او کار علمی بود اما نسبت به مسایل سیاسی نیز بسیار حساس و علاقه مند بود. در مجموع افکار و اعمال او به مسلمان های معتدل و میانه رو نزدیک بود. نه تمایلات روشنفکرانه و به اصطلاح تحول طلبانه داشت و نه با قرائت های خشک و غیر قابل انعطاف مذهبی میانه ای داشت. انسانی صادق، صمیمی، پر کار، پر تلاش، حرفه ای، اهل دانش و خرد و عقل گرا بود که با هیچ توجیهی نمی توان او را در شمار کسانی که گرایشات راستگرایانه دارند به حساب آورد. در دانشگاه تهران نیز با باند های قدرتمدار راست آمیزش نداشته است و تا جایی که می دانم روابط سالم و صحیحی با مسئولان دانشگاه از طرفی و همکاران هیأت علمی و دانشجویان از طرف دیگر داشت. خیلی زود به مقام دانشیاری و استادی رسیده بود و از چند سال پیش عضو هیأت ممیزه دانشگاه تهران نیز بود که به لحاظ مراتب دانشگاهی با اهمیت تلقی می شود.
زمینه های کاری و پژوهشی اش همان طور که گفتم بسیار متنوع بود اما به یاد نداردم در زمینه های مرتبط با هسته ای کار پژوهشی کرده باشد. البته او هم مثل همه ی ما از مبانی مسایل هسته ای سر در می آورد و می توانست اظهار نظر کند، اما به معنای کسی که کار پژوهشی هسته ای کرده باشد نمی توان او را دانشمند هسته ای نامید.
در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت می کرد. در آن دوره هایی که انتقال پیام ها از طریق ارسال پیامک رایج بود خیلی وقتها پیامک های جالبی که دستش می رسید را برای من نیز ارسال می کرد. یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی 25 خرداد از صبح روایت های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح طلبان پخش می شد. او تعریف می کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می کردند و سوال می کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن ها گفته بود: بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می روم. می گفت این را که گفتم با شلیک شادی دانشجویان مواجه شدم، انگار دنیا را به آن ها داده بودند. روشن است که خوشحالی آنها از آن بوده که استاد محبوب شان نیز با آن ها همراه است.

پنج دهه زندگی پربار و افتخار آمیز مسعود علی محمدی نعمتی است که خداوند نصیب هر کس نمی کند. به صداقت و پاکی روح او گواهی می دهم و از خداوند برایش آمرزش و علو روح در خواست می کنم. روانش شاد باد و خداوند صبری جمیل به بازماندگان داغدار و مصیب زده اشت عطا کند.

از وبلاگ سپیداران( محمد شیرزاد)

http://shirzad.ir/2010/01/post_164.html

“ناوه ندی هه والنیری سه قز” در یکی از خبرهای خود به ماجرای مادر بزرگ سقزی می پردازد که به خاطر نامهربانی پسر آواره ارومیه گشته است. این خبر فکر مرا به خود مشغول داشته است و آنچنان که از نظرهای داده شده در خبر مربوطه در وبسایت این بنگاه خبرپراکنی بر می آید عده ای دیگر را نیز متاثر ساخته است. متاسفانه به نظر می رسد با وجود اعلام آمادگی تعداد زیادی از هموطنان سقزی داخل و خارج برای حمایت مالی اقدامی عملی صورت نگرفته است.

بدین وسیله از کلیه عزیزانی که امکان پیگیری مساله را دارند خواهش می کنم مطالب خود را در رابطه با این موضوع در این وبسایت قرار دهند؛ باشد که بتوانیم دست مادربزرگ سقزی را به کمک بگیریم.  یکی از راهها می تواند ابتدا یافتن !! و سپس معرفی ایشان به یکی از موسسات خیریه در سقز دانست. در مورد تامین مالی قطعا می توان از کمک مردم در داخل و خارج سقز استفاده کرد. من شخصا تضمین می دهم که پیگیر تامین مالی مادربزرگ شهرمان باشم.

شک ندارم که تعداد نیازمندان سرزمینمان بی شمار و توان مالی ما پایین است، با این وجود باز هم می توانیم دستگیر عده ای باشیم.

شما می توانید برای هماهنگی های بیشتر هم در وبلاگ کامنت بگذارید و هم با من با s.shafei@gmail.com  تماس بگیرید.

مصاحبه با «فرانک ویلک‌زک»؛ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک ۲۰۰۴

مصاحبه از: Claudia Dreifus

«همیشه چند سال از دیگران جلوتر بودم»

ترجمه‌ی احسان سنایی

منبع: رادیو زمانه

مردی مهربان و بامزه که شاید از زیرک‌ترین فیزیک‌دانان زمین باشد: «فرانک ویلک‌زک»، ۵۸ ساله، استاد فیزیک انیستیتو فناوری ماساچوست (MIT) و از سه برنده‌ی نوبل فیزیک سال ۲۰۰۴ به سبب کاری که در دومین دهه از عمرش به کمک «دیوید گراس» از پرینستون، به انجام رساند، یعنی پیش‌برد تئوری اتحاد سه نیرو از چهار نیروی بنیادین طبیعت که بعدها با نام «کرومودینامیک کوانتومی» شناخته شد.

روزنامه‌ی پرتیراژ نیویورک تایمز، چندی پیش در گفت‌وگویی با وی، ما را به جهان پررمز و راز این فیزیک‌دان صاحب‌نام برد.


فرانک ویلک‌زک / عکس از Gretchen Ertl – نیویورک تایمز

امروزه هر کسی این اعتقاد را دارد که کودکش از نوابغ است. آیا شما هم از همان ابتدا یک اینشتین کوچک بودید؟

والدین من این‌چنین فکر نمی‌کردند. آ‌ن‌ها، از فرزندان مهاجرین لهستانی‌ و ایتالیایی‌اند و زندگی متوسطی هم داشته‌اند. من در «کویینز» بزرگ شدم و به مدارس معمولی می‌رفتم.

در آن‌زمان عاشق پازل بودم و دوست داشتم بفهمم که چگونه اشکال انتزاعی ممکن‌ است درون هم جفت شوند. کار بزرگی که در دوران کودکی‌ام انجام شد این بود که والدینم هر هفته من را به یک اسباب‌بازی‌فروشی می‌بردند و اجازه داشتم خودم انتخاب کنم.

یک مدل کوچک از هواپیمای B-52 بهتر بود، یا یک ماشین اسباب‌بازی؟ می‌بایست انتخاب می‌کردم و واقعاً به اولویت‌های خودم فکر می‌کردم. همین، مغز مرا به شکلی که امروز هست درآورد. هنوز هم به همان روش فکر می‌کنم.

کِی «ویلک‌زک»‌ها فهمیدند یک اعجوبه در خانه‌شان است؟

در مقطع راهنمایی، یک‌بار ‌آزمون I.Q دادم و معلم‌ها گفتند: «شاید بخواهید از مدرسه‌ی عادی خارج‌اش کنید». همین امر ارتباط مرا با والدینم به‌کلی دگرگون کرد. ناگهان آن‌ها به جای این‌که بچه‌ای ساده داشته باشند؛ به چشم یک «پدیده» مرا می‌دیدند.

از این‌رو اغلب، آن‌ها با خجالت از من چیزی می‌خواستند. این‌طور شده بود که: «تو رئیسی». اما من به مدارس معمولی رفتم؛ دبیرستان «مارتین ون بورن». همیشه چند سال [از بقیه] جلوتر بودم. وقتی از دانشگاه شیکاگو فارغ‌التحصیل شدم، کمی بیش‌تر از ۱۵ سال داشتم.

اما کشفی که به خاطر آن، جایزه‌ی نوبل به شما اهدا شد … آن را در سن ۲۱ سالگی انجام دادید؛ درست است؟

تز دکترای من بود. در اوایل دهه‌ی ۷۰، مشغول به تحصیل ریاضیات در پرینستون بودم و از این‌که می‌خواستم یک ریاضیدان شوم، اطمینان چندانی نداشتم. خوشبختانه ساختمان فیزیک آنجا با ساختمان ریاضی مرتبط بود و تا حدی متمایل به آن‌جا شدم و با «دیوید گراس» آشنایی پیدا کردم.

در آن‌زمان اتفاقات واقعاً جالبی در علم فیزیک در شرف وقوع بود. همین‌که به سمتش رفتم، هیچ نگاهی هم به عقبم نینداختم. عملکردم در فیزیک نظری بسیار عالی بود و در آنجا توان انجام همه‌نوع عملی که متمایل به انجامش بودم را داشتم. ایده، پشت ایده ظاهر می‌شد.

می‌توانید این تز را برای یک فیزیک‌دان تازه‌کار شرح دهید؟

یکی از بزرگ‌ترین سؤالات آن زمان این بود که نیروی قوی هسته‌ای؛ یعنی یکی از چهار نیروی بنیادین طبیعت و قوی‌ترینشان که هسته‌ی اتم‌ها را نگه داشته، چه ماهیتی دارد؟ دانسته‌های زیادی در خصوص این نیرو وجود داشت، اما نظریه‌ی جامعی موجود نبود. «فریمن دیسون» گفته بود که تا درک کامل‌اش ۱۰۰ سال باقیست.

اما من و دیوید موفق شدیم طرحی در خصوص معادلات بنیادینی که هدایت‌گر چنین نیرویی هستند را پیشنهاد دهیم. ما همچنین آزمایشاتی را برای محک‌ زدن این معادلات ارائه دادیم که بعدها به اثبات رسیدند. کلید امر، خاصیت ویژه‌ای در کوارک‌ها موسوم به «آزادی مجانبی» بود.

این خصیصه را در میان سه نیروی دیگر نمی‌توان یافت و هنگامی‌‌که ذرات زیراتمی به اندازه‌ی کافی به‌هم نزدیک می‌شوند؛ این اثر از میان می‌رود. برعکس اما قدرت این نیرو با کاهش فاصله‌ی ذرات افزایش می‌یابد. این، به تأیید تجربی رسیده اما آشتی دادن چنین حقیقتی با اصول مکانیک کوانتومی و نسبیت، ساده نیست.

خب من و دیوید دریافتیم که می‌توان آن‌ها را آشتی داد؛ اما در نظریه‌ای منحصربفرد، پیچیده و متوازن که معادلات ویژه و زیبایش را می‌توان نوشت. این نظریه را امروزه به‌عنوان «کرومودینامیک کوانتومی»؛ یا «QCD» می‌شناسیم. نتیجه‌‌ی آن، درک نوینی از ذرات بنیادین تشکیل‌دهنده‌ی جهان ما بود؛ اینکه ماده چگونه جرم پیدا می‌کند.

این [نظریه] به ما کمک کرد تا بیشتر از دوران‌های نخستین جهان‌مان بدانیم و تصورات جدیدی در خصوص اتحاد نیروهای بنیادین طبیعت مطرح گردید.


نیروی ویران‌گر جنگ‌افزارهای هسته‌ای (نه از نوع هیدروژنی)، از نیروی قوی هسته‌ای سرچشمه می‌گیرد که هسته‌های اتمی هر عنصری از جمله اورانیوم و پلوتونیم را چون چسبی به هم متصل ساخته است. تصویر بالا، مربوط به انفجار مرگ‌بار بمب «مرد چاق» در ناکازاکی ژاپن است که با آزادسازی نیروی قوی هسته‌ای موجود در یک گرم پلوتونیم، بالغ بر ۳۹ هزار انسان را به کام مرگ فرستاد

شما تمام این کارها را در کمتر از یک سال انجام دادید. زمانی‌که به انجامش رساندید، به چه فکر می‌کردید؟

زیبا بود. فلاسفه از زمان ارسطو گفته‌اند که علوم پایه بیشتر شبیه تجربیات روزمره‌اند؛ یعنی [یک سری] قواعد کلی موجود است، اما نمی‌توان آن‌ها را به دقت اجرا نمود؛ چراکه به تناقضات و تضادهای فراوانی برخواهید خورد. از این‌رو [واکنش ما در مقابل] QCD این بود که: «وای! طبیعت [عینا] از قوانین ریاضی پیروی می‌کند!».

فعالیت شما بر روی نظریه‌ی QCD - که طبق آن انرژی، منشأ جرم است – برخی از اساسی‌ترین اندیشه‌های اینشتین را به تأیید رساند. آیا احساس خوبی است، تأیید یک استاد؟

این، دستاورد شگرف و غیرمنتظره‌ی کار [ما] بود. او احتمال تبدیل جرم به انرژی و بالعکس را پیشنهاد داد و چیزی که ما به‌صورت نظری به انجامش رساندیم، این بود: ما نشان دادیم که اکثر جرم اجسام عادی، از کوارک‌ها و گلوئون‌های1 متحرک نشأت می‌گیرد.

به همین سبب ما ایده‌های وی را به تأیید رسانده، گسترش داده و برآورده کردیم.
همان‌گونه که می‌توان تصورش را کرد زمانی که جوان بودم، اینشتین یکی از قهرمانان بزرگ من بود. فکر می‌کنم که کارم را دوست داشته؛ امیدوارم این‌طور بوده باشد.

هم‌اکنون که ابرتصادم‌گر هادرونی در مرکز سرن آغاز به کار کرده است، آیا در آنجا نیز مشغولید؟

خیر؛ من فقط آن را دنبال می‌کنم؛ هرچند برخی معادلات پایه را پیشنهاد کرده‌ام که امید‌وارم در LHC مورد آزمایش قرار گرفته و به تأیید رسند.

من درگیر جزئیات [آزمایش‌ها] نیستم. هرچند QCD، تمرین عظیمی برای LHC است؛ چراکه اغلبِ آن‌چه که در آن‌جا رخ می‌دهد، [فرآیندهایی] تحت کنترلQCD است.

این، نظریه‌ی واکنش قوی است؛ برهم‌کنش‌هایی که اغلب در جریان برخوردهایی که در آن‌جا ایجاد می‌شود، رخ می‌دهند.

پس از نوبل به چه کاری مشغولید؟

در حال تفکر در خصوص ذراتی به نام «آکسیون‌ها» و تأثیرات‌شان بر کیهان‌شناسی‌ام. درصددم این حوزه را با آن‌چه که پیش‌تر درباره‌اش می‌اندیشیدم ادغام کنم؛ ایده‌ی [رابطه‌ی مابین] ابرتقارن و آکسیون‌ها و اینکه اگر این‌دو را تلفیق کنیم، چه رخ خواهد داد.

به‌علاوه کارهایی در رابطه با ابزارآلات الکترونیکی عجیب و غریب نیز انجام می‌دهم. من از ایده‌هایی که در حوزه‌ی فیزیک انرژی‌های بالا توسعه یافته و به بررسی ویژگی‌های غیرمعمول و محتمل ذرات بنیادی می‌پردازد الهام گرفته‌ام و در تلاش برای یافتن نمونه‌هایی [از این ویژگی‌ها] هستم که در دماهای بسیار پایین، در مواد رخ می‌نماید؛ یعنی شرایطی که مکانیک کوانتومی حقیقتاً به خودش می‌آید.

ایده‌هایی در این زمینه‌ وجود دارد که احتمالاً به ساخت رایانه‌های کوانتومی در آینده کمک خواهد کرد.

علاوه بر این‌ها، به نگارش رمان رمزآلودی مشغولم که خودم آن را «جاذبه‌ی تاریکی» نامیده‌ام. درون‌مایه‌اش این است که چهار فیزیکدان که دوتایشان زن و دوتایشان مرد هستند؛ با همکاری یکدیگر موفق به کشف ساختار ماده‌ی تاریک می‌شوند.

به همین دلیل آن‌ها باید جایزه‌ی نوبل را دریافت کنند. اما طبق قوانین، حداکثر سه نفر می‌توانند این جایزه را تصاحب کنند. یکی از این چهار نفر می‌میرد. ظاهراً خودکشی کرده اما بعد معلوم می‌شود که احتمالاً این‌طور نیست. من در آن‌جا تا حد زیادی به مفاهیمی از قبیل جنسیت، فلسفه و موسیقی پرداخته‌ام.


دیوید گراس (چپ) و فرانک ویلک‌زک در کنفرانس مطبوعاتی برندگان نوبل ۲۰۰۴ – استکلهم

ایده‌ی این داستان از کجا آمده است؟

شرایط مشابهی وجود دارد. موارد بسیاری است که برخی کشفیات برحسته، منشأ رقابتی داشته‌اند. ممکن است پنج یا شش نفر برای دریافت یک جایزه نامزد باشند. در چنین شرایطی، هر احتمالی برای وقوع یک رویداد رمزآلود مهیاست.

فکر کردن در این خصوص را زمانی‌که برای دریافت جایزه‌ی نوبل در استکهلم بودم آغاز کردم. خلاصه‌ی ماجرا این است: شما در اوج آگاهی هستید.

من در خصوص این فرآیند و این‌که چگونه آنچه که پیرامون‌مان رخ می‌دهد از خود زندگی بسیار بزرگتر به نظر می‌رسد؛ فکر کردم. قصد من در سال نو این است که تا روز تولدم در اواسط می، نگارش این کتاب را به اتمام برسانم.


پاورقی:

۱- در مدل استاندارد ذرات بنیادی، گلوئون‌ها ذراتی‌اند که نیروی قوی هسته‌ای را مابین اجزای هسته‌ی اتمی رد و بدل می‌سازند.

قاصدک

قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ

قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک، قاصدک، قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث (م-امید)

هر چند ممکن است نپسندید و باورهایتان به خاطر دروغهای رسانه ای با واقعیت پنهان شدیدا ناسازگار باشد، با این وجود شما را دعوت می کنم متن یک صفحه ای دکتر رضا منصوری را در مورد مرحوم حسابی با عنوان “شیادی زیر لوای نام مرحوم حسابی” بخوانید.

هر چند لحن آن  اندکی تند اما روشنگر است.

در همین یکی دو پست گذشته به “مقاله علمی” اشاره کردم . کلا مقاله چیست و ارتباط آن با “تولید علم” یا “تولید تکنولوژی” کدام است؟

مقاله علمی در حالت کلی می تواند گزارش نتیجه حل یک مساله نوین، یا گزارش انجام فعالیتی تحقیقاتی از راهی نو باشد. هنگامی که مردم در دانشگاها یا مراکز تحقیقاتی، مساله ای علمی را حل می کنند، بیان مساله و حل آن را همراه با توضیحات کافی به یک مجله علمی برای چاپ می فرستند. ویراستار مجله از تعدادی داور (معمولا دو داور) که از متخصصان آن فن هستند درخواست می کند تا مقاله را از هر جهت مورد بررسی علمی قرار دهند تا صحت و سقم مطالب آن مشخص شود. نتیجه کار داوران به چند صورت است: آنها مقاله را می پذیرند و مقاله برای چاپ ارسال می شود. مقاله را رد می کنند. و آخر سر اینکه پیشنهاداتی برای بهتر کردن مقاله آماده شده عنوان می کنند یا ایراداتی به آن می گیرند و از نویسنده می خواهند به پیشنهادات جامه عمل بپوشاند و یا عیبها را برطرف کند. در صورت رفع نقایص داروان مقاله را باز بینی کرده و با چاپ آن موافقت می کنند.

هنگامی که در یک شاخه ای از علم، مقالات متعددی چاپ شد که نتایج کار یکدیگر را تایید کردند و بر همگان عیان گشت که مقالات منتشر شده با آزمونها و تئوریهای آن زمان همخوانی دارند متخصصان اقدام به نوشتن مقالاتی می کنند که در آن به طور مفید و با ارجاع به کارهای انجام داده شده حل مساله مورد بررسی قرار می گیرد. چنین مقالاتی را “Review” می نامند که به عبارتی به معنای مقالات مروری است.

چنانچه اعتبار تئوریها و راه حلهای مطرح شده همچنان پابرجا باقی بماند، این مطالب راه خود را به سوی کتابها باز خواهند کرد. به عبارتی می توان گفت، یک مطلب علمی آن هنگام در یک کتاب علمی مورد ارجاع قرار می گیرد و بدان استناد می شود که از خوانهای زیادی گذشته و امتحانات زیادی را با سر بلندی آزموده باشد. بدین ترتیب یک مساله و پرسش راه خود را از چاپ در یک مجله علمی (یا به اصطلاح ژورنال) شروع می کند و به متن علمی تبدیل می شود. نتایج حاصل از مقالات تبعات گسترده ای دارند. آنها می توانند فهم ما را از جهان پیرامون افزایش دهند یا آنکه در ساختن ابزارهای نوین به ما کمک کنند.

منشا تمام تکنولوژیهای امروزه از همان مقالات تحقیقی دانشمندان سر چشمه می گیرد. به عنوان مثال، قوانین ماکسول که ناشی از کارهای تحقیقاتی تعداد بسیاری از دانشمندان در نزدیک به سیصد سال پیش است، به ما توانایی فهم، درک و کنترل امواج الکترومغناطیسی را داده است. تحقیقات مهندسان الکترونیک به توانایی ساخت ابزاری برای کنترل و انتقال امواج الکترومغناطیسی انجامیده است. همچنین آنان، انواع و اقسام مدارهای الکترونیکی را بسط و گسترش داده و تا توانسته اند از حجم آنها کاسته اند.  متخصصان انرژی بر روی ساختن باطریهای کوچک و کم مصرف کار کرده اند. باطریهای گوشی های همراه ثمره زحمات آنهاست و دهها شاخه دیگر…. همه این عوامل دست به دست هم می دهند تا تکنولوژی تولید گردد و شما قادر به استفاده از تلفن همراه شوید.

همین داستان در مورد تمامی اختراعات و مکاشفه های دیگر، از سیاه چاله ها گرفته تا تلویزیونهای ال. سی. دی برقرار است.

نوشته‌های قدیمی‌تر »